زندگی من و بابازندگی من و بابا، تا این لحظه: 17 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره
محمد منمحمد من، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

نگفته هایی در من، برای تو

نامه چهل و سوم

سلام عزیز دل مامان دیروز برای سومین بار شیرینی پختم و اینبار بر عکس همیشه خودم هم از طعم اون خوشم اومد شاید چون زرده تخم مرغ نداشت فقط شیرینیش خیلی بود ........ دل آدم رو میزد خب دیگه  ..... قرار نیست که همیشه برای بار اول خوب خوب بشه  طعمش عالی بود...... بازم میدرستم     ...
12 بهمن 1391

نامه چهل و دوم

دلم یه جای امن تو آغوش خدا میخواد   برای گریه کردن ********************************** پ. ن: حال این روزای من خیلی بده  یه خنده مصنوعی و چشمایی که اصلا تر نمیشه
9 بهمن 1391

نامه چهل و یکم

اینا رو مینویسم برای تو از خودم از یه زن مادر نشده ی دهه شصتی به دنیا که قدم گذاشتیم جنگ بود  پدر ها در جبهه ها با مرگ می جنگیدند  مادر ها در خانه ها با زندگی  گوش های ما نت های آژیر خطر را خوب میشناخت  و ما با همین موسیقی توی کوچه ها لی لی می رقصیدیم  مادرانمان جای ایستادن پای آینه  در صف های گوشت و برنج کوپنی می ایستادند  و آغوششان جای عطرهای فرانسوی  بوی غذای گرم می داد  و سینه و باسنشان را  حاملگی های چهار و پنج و شش باره ، پروتز می کرد.  سرخی لبهای مادرانمان را " حرمت خون شهدا " سپید می کرد  و سپیدی تنشان را  سیاهی چادر ها پنهان  به ...
7 بهمن 1391

نامه چهلم

سلام عزیز دل مامان خوبی گلم.... فکر نمیکردم نامه چهلمم رو اینجوری برات بنویسم فکر نمیکردم نامه چهلم رو با یه بغض بنویسم .............. بغضی که نمیشه گریه بشه حتی نمیشه یه بغض درست و حسابی بشه .... فقط چون بابات اینجاست دلم واسه روزایی که تهروون مطب دکتر قاسمی میرفتم تنگ شده دلم واسه خیابون شریعتی و غصه ها و گریه هام تنگ شده اونجا راحت میتونستم بغض کنم ............. عصبانی شم و با خودم تو خلوت شلوغ اون خیابون فکر کنم همیشه سر پل سیدخندان سوار تاکسی میشدم .......... از اونجا به بابات زنگ میزدم و خبر بزرگ نشدن فولیکول رو میگفتم ..... چقدر اون روزا به بیمارستان کیان نگاه کردم و تو ذهن خودم به دنیا اوردن تو رو تجسم کردم تو اتوبوس ار...
6 بهمن 1391

نامه سی و نهم

سلام عزیز دل مامان خوبی گلم یه عالمه حرف داشتم برات  ولی خب مامانت امتحان داشت .... هی نمیشد که بیام وبلاگ عزیزم  دیروز همکار مامان اومد بعد از 6 ماه مرخصی دل مامانت غصه دار شد .... از اون غصه دار شدنایی که به ندرت اتفاق میفته .... دلم تو رو  خواست امروز بهتر شدم  همیشه همینه  ... زود با غصه هام کنار میام چند روزه که خیلی گرسنه ام میشه همش دلم میخواد که اینا یه نشانه هایی باشه برای وجود تو  ....  اما ............... یه وقتایی امید .... یه وقتایی یاس دو سه روز بیشتر نمونده  تا تست
3 بهمن 1391

نامه سی و هشتم

یه مطلب قشنگ دیگه از وبلاگ الی مامان   و به چیز دیگری ایمان دارم همان خدایی که آن روزها کودک به نیلْ افکنده ی مادری را سالم و سلامت می رساند به خانه ی فرعون، نا امن ترین نقطه ی دنیا ، و بانوی همان خانه برایش می شود ، امن ترین آغوش و مکان برای بالندگی....  همان خدا هوای کودک مرا هم دارد خوب هم دارد حتی اگر امیرم ، موسی نباشد و من ، مادر موسی....به شرط آنکه توکل کردنم را از نو مشق نمایم... ...
30 دی 1391

نامه سی و هفتم

سلام خوشگل مامان امروز خیلی خوشحال بودم .... نمیدونم چرا .... مثل همیشه احساس میکنم که دارمت هر چقدر روزا بیشتر میگذره  این حس قوی تر میشه و خوشحالی من بیشتر البته اگه این خوشحالی یهویی غصه نشه امروز دوباره خواب دیدم  به قول خانم ابراهیمی که بهم میگه تو توی خوابات یه سریال کامل رو میبینی خواب دیدم سرکارم هستم  و  میخوایم با خاله فیروزه بریم خونه ...  شوهر خاله فیروزه اومده دنبالمون ... سوار ماشین که شدیم.... دیدم یه دختر کوچولو دارن .... گرفتمش روی پام .... خاله فیروزه مای بیبی نکرده بود بچه رو ... وسط راه جیش کرد رو پام..... صبح که بیدار شدم همش پیش خودم میگفتم باید لباسام رو بشورم  ولی بعدش یادم او...
26 دی 1391

نامه سی و ششم

سلام عزیز دل مامان دوباره خواب دیدم  اومدم برات تعریف کنم صبح شهادت امام رضا خواب دیدم مشهدیم..... تو یه خونه  با بابات و مامانی و بابایی ... یه همسایه مشهدی داشتیم که یه نی نی کوچولو همسن امیرعلی عمه داشت... فرستاده بودش بالا پیش ما تا سرگرمش کنیم مامانش بره جایی و برگرده.... ولی دیگه نیومد دنبالش... دو روز پیش من بود و وابسته من شده بود... مامانش رو پیداش نمیکردم رفتم دم خونشون نبود.... دم یه مسجد یا یه حسینیه بود که پیداش کردم ... داشت میرفت جلسه .... دیدم یه دختر بزرگ هم داره که همراشه... صداش کردم .. با یه قیافه طلبکارانه برگشت سمتم و بهم گفت  چیه میخوای بچه رو پس بدی و رفت.... انگار نه انگار که بچه اون بود و دو روزه ...
25 دی 1391